September 9, 2012
پنجشیری - هزاره - پل سوخته و احمد شاه مسعود

خدا حاضر است در مورد احمد شاه مسعود هیچگاه چیزی ننوشته ام. از یک دهه بدینسو دست به ژورنالیزم و نویسنده گی زده ام اما در این همه مدت یک بار هم نزد خود نگفتم که شهریار - بیا یک چیزی در مورد آمر صاحب بنویس. از این آمر صاحب میگویم چون با دوستان که بزرگ شدم و همکار بوده ام همه احمد شاه مسعود را به همین نام یاد می کنند. خدا حاضر است از این دوستان در مورد آمر صاحب زیاد شنیدیم. سالها با فهیم دشتی همکار بودیم و مانند برادر همکار بودیم.

شاید امروز هیچکس از درد ترور آمر صاحب آزرده تر از آقای دشتی نباشد.

سه سال همرایش در هفته نامهُ کابل همکار بودم و باور کنید که یک روز و شب نمی گذشت که در مورد آمر صاحب صحبت نکرده باشد. از گفته هایش یک چند چیزی آموختم در مورد آمر صاحب.

- آمر صاحب یک مرد صلحدوست بود می خواست که جنگ و برادر کشی در افغانستان به پایان برسد

- او اصلا نمی خواست که بین نژاد های متعدد افغانستان جنگ و جدال و برادرکشی به نام نژاد دوام یابد

- او خواستار یک افغانستان بود که در آنجا همه ملیت ها بتوانند باوجود شناخت جداگانهُ نژادیی خود بتوانند به مصوونیت زنده گی کنند - به آرامش و بدون ترس

- وی اصلا خواستار تجزیهُ افغانستان نبود اما می خواست افغانستان یک سیستم فدرال داشته باشد


خیر این گفته های آقای دشتی البته یک نظریست که ملیون ها افغان امروز به آن معتقد اند. البته ناگفته نماند که ملیون ها افغان دیگر معتقد هستند که آمر صاحب صلح نمی خواست در افغانستان بلکه به این نظرند که او حتا می خواست افغانستان تجزیه گردد.


قبل از ازینکه دیگر بنویسم باید بگویم که منحیث یک کشور که دعوای دموکراسی می کند این هردو نظر باید برای ما قابل به اصطلاح قورت کردن باشد - اگرچه به قلب ما مانند زهر تاثیر کند. چون اگر معتقد هستید به ازینکه آمر صاحب صلح می خواست و برادری - پس نباید با یک برادر رفتار بد کنید تنها چون به نظر شما معتقد نیست. در عین حال - اگر شما فکر می کنید که آمر صاحب صلح و برادری نمی خواست پس حتما خودتان به این عقیده هستید که صلح و برادری چیز های خوبی هستند و دموکرات هستید پس شما نیز باید نظر برادران را که به آمر صاحب احترام می کنند محترم بشمارید.

در یک دموکراسیی که مردم به حقوق بشر اعتقاد دارند - و ما که فغان می زنیم که بلی داریم - اختلاف نظر باعث خونریزی نمی گردد.

این که آمر صاحب چه می خواست خودش بهتر می داند و خدایش. این که در جنگ ها کی دست داشت - کی خاین هست و کی نیست برای تصفیهُ این کار ما احتیاج داریم به یک چند سال آرمش - یک کمی رفاه و یک اندازه تعلیم. باز تاریخ خودش تصفیه می کند که کی خاین است و کی قهرمانِ ملی.

تا آنوقت باید با همدیگر باشیم با صلح و برادری چون هر دو جناح - هم طرفداران آمر صاحب و هم متنفرین از او - میگوییم که ما صلح و برادری می خواهیم - نه جنگ و تجزیه.

حال می آییم بالای خون ریزیی که دیروز در پل سوخته رخ و امروز در کوتهُ سنگی. یک عکس دیدم از یک جوان افغان که جمجعهُ سرش باز بود از شدت ضربِ که بالایش خورده بود. مغز سرش به وضاحت دیده می شد و همچنان خون ریخته اش. برای شخص خودم دیدن خون یک افغان مانند خودم عربِ فارسی زبان و یک افغان تاجیک و یا پشتون و ازبیک همان اندازه تاثیر بد دارد. اما اینکه این جوان هزاره بود قلبم را خیلی به درد آورد. باور کنید که خیلی زیاد.

شب گذشته برای نوشتنِ یک گذارش زنگ زدم به پاکستان تا با یک پدر صحبت کنم که پسرِ سیزده ساله اش ظالمانه در جریان تظاهرات به قتل رسیده بود. آن پسرک هزاره بود و قسمی که می دانید امروز از خون هزاره سرک های پاکستان قرمذ شده. خیر ما که خودمان چندان با برادران هزاره آنقدر انسانیت نکرده ایم منحیث یک ملت. یک ساعت به آن پدرِ داغدیده صحبت کردم و در جریان گفت و شنود بار ها گفت که ما بسیار مردمِ غریب هستیم. کس به داد ما نمی رسد. فقط از خداوند گله داریم.

خوب امروز می بینیم که ما هم به خاک و خون غلطاندن برادران هزاره رضایت داریم. بلی این به گفتهُ آغای حامد کرزی دشمنان ملت نبودند. اعضای همین ملت بودند… منحیث یک برادر تان سوال می کنم: آیا هزاره اگر در پاکستان کشته می شود… باز در افغانستان هم کشته می شود… و اگر بخواهد که فرار کند از این خونریزی در آبهای استرالیا غرق می شود… پس هزاره کجا برود؟! بگویید خدارا که کجا برود؟

ما باید از برادران هزاره از خود بیشتر دفاع کنیم در این روز های بحرانی که نوکرانِ سعودی به جان این بیگناهان در همه جا افتاده اند.

در این دو روز هر طرف که می بینم عدهُ از دوستان ملامتی را می اندازند به گردن برادرانِ پنجشیریی تاجیک. یکی حتا برایم گفت: “که شهریار تو ساده هستی. پنجشیری ها دشمن جان ما هستند همرای این مسعود خاین.” خوب - می دانید که در این کشور به چه اندازه پنجشیری است؟ چند صد هزار.

اول اینکه اکثریت پنجشیری ها همانند سایر ساکنین این مرز و بوم در غربت و بیچاره گی بسر می برند. اگر باور ندارید - بروید به پنجشیر و خارج از منزل های قومندانان و قاچاقچیان بنگرید به خانه های گلیی پنجشیری های دهقان و کوهکن و عسکر و مامور و… باز بروید به میدان وردگ و کندهار و هرات و بامیان خارج از منزل های قومندانان و قاچاقچیان بنگرید به خانه های گلیی دهقانان و کوهکنان و عساکر و ماموران آن ولایات. باز خواهید دید که در دیار ما اکثریت هیچ ملیت از از دست صاحبان قدرت روز ندارند.


مشکل اینجا نیست که پنجشیری ها دشمن جان ما شده اند. مشکل اینجاست که امروز استفاده جویان از آمر صاحب یک خدای لایق عبادت ساخته اند. این دژخیمان از هر ملیت هستند - پشتون.. تاجیک.. ازبیک… و هزاره. حتا استاد عبدالرب رسول سیاف که به نظر خودم در ترور آمر صاحب دست داشت نیز امروز یکی از بنده گان این خدای خودساخته شده است. در این کار آمر صاحب خودش ملامت نیست. ملامت آنهای هستند که می خواهند به هر راهی که باشد مردم ما را گول بزنند و بالایشان حاکمیت کنند.


به تقلید از این ددصفتان باز هزاران اوباشِ دیگر نیز دست زده اند به دو کار - اول اینکه به هر بهانه خود را پنجشیری معرفی کنند و دوم اینکه داد بزنند از آمر صاحب.

از این قضیه همه خبر داریم و وقتی این اوباش ها را دور دیدیم همه بین خود می گوییم که اینها پنجشیری نیستند و فقط برای استفاده جویی می کوشند به لهجهُ پنجشیری صحبت کنند و به دروغ می گویند که عاشق آمر صاحب هستند. اما امروز باوجود دانستن این قضیه - بعد از فاجعهُ پل سوخته می گوییم که اینکار از پنجشیرییست. بد تر از آن اینکه ملامت می کنیم همه مردمِ پنجشیر را. این یک کارِ خیلی ظالمانه است و مایهُ بدبختی. این رذیلان همانند رذیلان دیگری که مایهُ بدبختیی ما شده اند غلام خودخواهیی و حرث خود هستند - نه از ملیتِ که به آن تعلق دارند. نباید احساساتِ هزاران پنچشیریی را که از این فاجعه روح شان تکان خورده جریحه دار ساخت. آنها نیز برادر و خواهر ما هستند.

میایم به این که اینقدر نوشتم اما نگفتم که حکومت باید یک کاری بکند.

بلی مانند شمایان من هم به این حکومتِ قاچاقچیان - مجرمینِ جنگی و نوکران پاکستان و ایران اینقدر وقعت نمی دهم که فکر کنم روی خونریزیی بیشتر را بگیرند. اما و من تو می توانیم که با برادری و همدلی دیگر از کشتار بیشتر دست بگیریم. این حرف را از آن پدر هزاره که فرزند خود را در پاکستان از دست داده بود دانستم. همه می دانند که قاتلین پسرش افراد مسلحِ یک ملیشهِ\ حکومتی هستند اما هر چه که پرسیدم پسرت را که کشته گفت: “والله نمی دانم که کشته. به خدا نمی دانم که کی کشته. هیچ کس برایم نگفته.” آن مرد می دانست که اگر ملیشه ای ها را ملامت کند خون جوانان دیگر نیز خواهد ریخت. آن مرد با آن شدت غم باز هم نمی خواست که پدر دیگر بی پسر شود.

امروز این ملامت و ملامت کاریی ما و انگشت گذاشتن بالای این ملیت و آن ملیت امکان دارد که باعث ریختن خون جوانان دیگر پنجشیری و بامیانی و کابلی بشه. لطفا از این کار دست بگیرید.

حرف آخر این که اگر آمر صاحب را دوست دارید - لطفا در روز نهم سیپتامبر که باید شما را دچار غم و اندوه کند سوار موتر ها نشوید و با هیا هو و غالمغال به سرک ها سر نکشید. این کار نه به شما فایده می رساند و نه به آمر صاحب. به آرام به خانه های خود بنشینید و فاتحه بخوانید برایش و اگر بشه ختم ها کنید تا خدواند گناه هایش را مغفرت کند چون هرکه هر چه باشد از گناه پاک نیست.

نه آمر صاحب و نه من و تو.

— شهریار —

(اگر در نوشتن غلطی املایی زیاد بود مرا ببخشید چون شب خیلی ناوقت است و از ۴۸ ساعت بدینسو خواب نکرده ام چون از نوشتن فرصت نیافته ام.)

September 2, 2012
اسلام٫ شاهان ما و الگو های افغان - نقدی از نوشته وحید عمر

نوشتهُ ‌جالب دوست قدیم ام و سخنگوی سابق ریاست جمهوری آقای وحید عمر را که روز دوشنبه در هشت صبح به نشر رسید امروز با بسیار شوق با دلجمعی خواندم. وحید عمر را از ۱۲ سال بدینسو می شناسم - از زمانی که هر دو با دو بخش بنیاد سنایی در پشاور کار میکردیم. از روشنفکری‌اش قبلاً توصیف کرده‌ام و خواهم کرد. میخواستم که این نوشته را به فرصت بخوانم چون دوستان زیاد گفتند که بخوان. در نگاه اول باید بگویم که این نوشته - افغانستان شاه جوان و نیرنگ کلان - واقعاً زیباست و بدرد بخور در باره‌ُ دخالت همسایه ها و کشور های خارجی در افغانستان. کاملا با آقای عمر موافقم که ملا های پاکستانی حق ندارند به ما اسلام بیاموزند. اما میخواستم چند نکته را که در این نوشته از آن ذکر شده به نقد بگیرم. امیدوارم که آقای عمر از من ناراحت نشود.


اول اینکه آقای عمر به همان نیرنگی اشاره می کند که به گمان من خودش نیز به دام آن نیرنگ افتاده است. ما در یک زمان و مکان جدید بسر میبریم. نه افغانستان، افغانستان سال ۱۹۷۰ و ۸۰ است و نه افغانستانِ سالهای ۱۹۱۹. شعار های مانند اینکه «ما از فلانی و فلانی مسلمانتر استیم» مرا به یاد دوران کمونیستها و طالبان میاندازد. نباید حال هم با استفاده از آن شعار ها بکوشیم دشمنان خود را نکوهش کنیم - چه دشمن داخلی باشد چه خارجی. اینکه مردم افغانستان مسلمانتر از مردم ایران و پاکستان اند، این یک مقایسهُ بی معناست. دین و مذهب به فرد تعلق دارد. اگر میخواهیم که از طالبان - چه طالبان تفنگدار باشد و چه بی تفنگ - رهایی یابیم، دیگر باید بر قضاوت‌ های دینی و مذهبی پایان بگذاریم و به عقاید و روش‌ های مردم در یک موضوع شخصیی چون دین و مذهب زیاد کار نداشته باشیم. ما که طالب نیستیم! باز هم اگر اینقدر علاقه داریم به مسلمانتر بودن، اول باید از خاک خود مردم کُشی، زن‌ ستیزی، اختلاس، و جرایم مانند تجاوز جنسی بر کودکان و پسران را دور کنیم. آن زمان میتوان که در محافل شخصی با دوستان خود نشست و با هم قصاید مسلمانی خود را به قرائت گرفت.

حالا می پردازم به موضوع دومی که با موضوع اولی مرتبط است. از این مثال بزرگتر که امروز رهبران «کافر» آلمان یک کشور مرفه تر برای مردم خود آماده کرده اند تا رهبران «مسلمان» کشور ما و کشور های مسلمان مانند ایران و پاکستان و مصر… دیگر چه است که ثابت بسازد که شدت مسلمان بودن رهبر کشور را آرام و مرفه نمی سازد؟ و اگر زیاد علاقه دارید که معیار رهبری اسلام باشد، اول از خود بپرسید که چگونه در این زمانِ مردان دروغگو می توان دانست که که مسلمان تر است؟ آیا همین مردان که ما را دهه هاست در خاک و خون میمالند دعوای مسلمان بودن را نمیکنند؟ کدامش گفته که من کافر هستم و یا از کدام فردی دیگر کمتر مسلمان؟

اینکه یک فرد چقدر مسلمان است وچقدر نیست نباید معیار رهبری آن شخص باشد چون اصلا امروز در این کشور اولیاء و صوفی ها معیاری برای نشان دادن اینکه که مسلمانتر است وجود ندارد.

آقای عمر مینویسد که چرا محمد علی جناح در پاکستان مورد احترام قرار میگیرد و امان الله خان در افغانستان، نی. چرا ذوالفقار علی بهتو در پاکستان بانی دموکراسی است و داوود خان در افغانستان سردار دیوانه؟ جوابش را خودش همینجا میدهد. محمد علی جناح و ذوالفقار علی بهتو بعد از انتخابات سرتاسری و آزاد به رهبری کشور خود رسیدند - جناح البته قبل از تقسیم هندوستان. اگرچه بهتو در سال ۱۹۷۱ مشکلات رهبری داشت اما در انتخابات بعدی توانست که با پشتوانه مردم به قدرت برسد. امان الله خان قدرت را به میراث بدست آورد، و داوود خان به زور به قدرت رسید. ما چطور به خود حق میدهیم که مردان دموکرات و شبه دموکرات کشور های دیگر را - حتا اگر آن کشور های دشمن هم باشد - با مردان دیکتاتور خود مقایسه کنیم؟ یک شعر رحمان بابا به یادم می آید که می گوید (که څوک تله د انصاف په لاس کښی در کړي — خپل ټټو او د بل اس به برابر کړی (ترجمه: اگر میزان انصاف به دستتان داده شود - قاطر خود و اسپ دیگران را یک برابر حساب می کنید)) ما امروز دیکتاتور های خود را نیز الگو قرار داده و با شخصیت های دموکرات مردم دیگر مقایسه می کنیم، بدون اینکه یک بار نزد خود فکر کنیم که ما در قرن بیست و یکم استیم نه در زمان افلاطون و سقراط. اینکه امروز مردم به امان الله خان و داوود خان قدر و منزلت نمیگذارند نشاندهندهُ اعمال شان است - نه جهالت ما.

باز آقای عمر میگوید که ما یک ملت بی الگو و بی افتخار هستیم…

با عرض حرمت - ملت را سیاست مدار ملت نمی سازد. ملت، از دست آورد های جمعی مردم در هر بخش، ملت می شود. ما امروز کارگردان های مانند عتیق رحیمی و صدیق برمک داریم. نویسنده های مانند خالد حسینی داریم. شعرای چون استاد پیر محمد کاروان و استاد واصف باختری داریم. آهنگ سرا های مانند امیر جان صبوری و فرهاد دریا داریم. و این تنها در ساحۀ هنر است.

در بخش ورزش تیم کرکت داریم که سر ما را از افتخار هر سال بالا می کنند و بازیکنانش شب در خانه های گلی می خوابند در جلال آباد و کندهار و خوست و کابل و مزار به این امید که یک روز جام ملی کرکت را بیاورند به کشور ما. بلی به کشور ما! فرزانهُ چون روح الله نیکپا داریم که قلب ملت را به تپش می آورد و اگر صد قصیده به این جوان نوشت هنوز کمتر است - و هر قدر که افتخار کرد منزلت این پسر را نمی توان برایش داد. امسال کشور همسایهُ پاکستان مدال ندارد در المپیک و ما داریم تنها و تنها از برکت پاهای این جوان. باز جوانمردی چون نثار احمد بهاوی داریم که مدال نگرفت، اما چشم های ما را با شهامتش پر از اشک کرد. جواندُختی چون تهمینه کوهستانی داریم که لعن و طعن طالبان بی تفنگ نتوانست سرش را خم کند.

چرا فراموش می کنیم که در ساحۀ حقوق بشر نادر نادری داریم - مردی که با صد تهدید هنوز هم نتوانستند راهش را ببندند و هنوز هم در سودای این است که بر زخم های ما مرهم بگذارد. اگر هنوز هم خشونت برایتان مهم تر است - آن جوان از یاد تان رفت که با پای غرق به خون با تروریستان در کابل رزمید و وقتی که از او پرسیدند که چرا می جنگی، در جواب گفت: برای اینکه پسران و دختران افغان بروند به مکتب… الگو نیست این جوان؟

باز اگر اینقدر به سیاست علاقه داریم بلی رهبرانی سیاسی قابل افتخار نیز داریم. وژمه فروغ را ندیده اید؟ از نام رمضان بشردوست بی خبر استید؟ ضرور نیست که شب و روز به کرزی و اطرافیانش بنگریم و دل ما سرد شود. نی. الگو های ما ملی استند. الگو های که ضرورت نداریم که عکس هایشان را بر جاده ها بگذاریم. اگر از خودم بپرسید، هر معلم مکتب و دانشگاه افغانستان یک الگوست که باجود معاش ناچیز و ترس ترور هر روز از خواب می خیزد تا برود و آیندۀ آینده‌های افغانستان را - که کودکان ما استند - بهتر بسازد. این زنان و مردان اعم از پشتون و تاجیک و ازبیک و هزاره و پشه ای و بلوچ و عرب و براهوئی و هندو و سیک و…همه الگو اند.

امروز ما باید دست این قهرمانان را با افتخار ببوسیم، اما متأسفانه این درک وجود ندارد. شایستگی شان در حدی که لازم است مورد تقدیر قرار نمی گیرد. ما هنوز به دامان شاهان و دیکتاتوران به اصطلاح آویزان هستیم.

خوب می آیم به بخش آخر.

خانواده ام با شاهان افغان رابطۀ قدیمی و حتا خویشی و قومی دارد. از شاه جوانی که آقای عمر داستان می سراید و مردم دا نکوهش می کند که قدرش را ندانستند - من داستان های شخصی شنیده ام از بزرگانم در مورد این شاه و شاهان قبلی و بعدی اش. میاییم بالای قضیۀ اساسی که چرا امان الله خان که می خواست افغانستان را شبیه اروپا بسازد نتوانست به این امر دست بیابد. وقتی که جرگۀ پغمان برگذار گردید تا امان الله خان به مردم اصلاحات جدید خود را در میان بگذارد جد بزرگم نیز منحیث یکی از نماینده گان ولایت غزنی در آن با پدر کلانم اشتراک داشت.

می گویند وقتی شاه اصلاحات خود را اعلام کرد جد بزرگم که یکی از روحانیون مشهور شهر غزنی بود، اولین فردی بود که به پا خواست و گفت: «اعلیحضرت دیگر کار هایتان درست اما ما دختران خود را به مکتب نمی فرستیم و نه اجازه می دهیم که بدون چادری از خانه خارج شوند». باید یاد آور شوم که شخص خودم با تاریک فکریی جد بزرگم کاملا موافق نیستم و حتا شاید به امان الله خان بیشتر احترام داشته باشم تا به او. از آن به بعد دیگر رهبران و کلان های قومی نیز گفتند که بلی ما این کار و آن کار را نمی پذیریم اما چند پیشنهاد دیگر را می پذیریم. یعنی همه گفته های امان الله خان رد نشد، تنها چند امر، به خصوص در مورد زنان، رد شد.

خوب حال اگر امان الله خان واقعا از پیشرفت اروپا درسی آموخته بود آن درس این می بود که رهبران باید به نظرات مردم ارج بگذارند. حکومت برای مردم است نه مردم برای حکومت. بجای اینکه اعلیحضرت بگوید «درست است من به صلاح شما کار می کنم و گفته هایم را که پذیرفتید اجرا و آنرا که نپذیرفتید اجرا نمی کنم» جوابی داد که نمایانگر ذهنیت شاهان و دیکتاتوران ما بوده است: «نخیر. من این جرگه را برای این دایر نکرده ام که شما نظرات مرا رد کنید. این جرگه برای اعلام این اصلاحات است نه برای اینکه من با شما مشوره کنم»

مهم این نیست که اصلاحات امان الله خان چقدر درست بود و چقدر نادرست. مهم این است که امان الله خان اصلا حاضر نبود به نظر مردم ارج بگذارد. این است الگوی ملی ما؟ یک فردی که خود را مالک و مختار آیندۀ هر فرد افغان می داند؟ با صد جبر بر قلبم باید بگویم که حامد کرزی یک الگوی بهتر و والاتر است تا امان الله خان. با وجود صدها مشکل شخصی و مسلکیی که دارد هنوز هم زمانی که مردم افغانستان گفتند که خون ملیون ها افغان برای ساختن اردوگاه های عساکر خارجی در خاک ما ریختانده نشده و نمی خواهند این اردوگاه ها را - آقای کرزی به احترام گفت: «به چشم. من رهبر شما استم و نظر شما را قبول دارم».

امان الله خان با صد شرافتی که داشت نتوانست که به نظر مردم احترام کند.

کار ما نباید با شرافت و مسلمانیت رهبران ما باشد. انتخاب ما برای رهبری باید مردان و زنانی باشند که بتوانند به خواسته های مان ارج بگذارند. ما یک کشوری هستیم که ۹۹ درصد مردم شریف ما پیرو اسلام استند. وظیفۀ رهبر در مقابل ملت نماز خواندن و روزه گرفتن نیست. این کار ها بین خود و خدای اوست. وظیفۀ ملی اش احترام به خواسته های ملت است، ولو که آن خواسته ها خلاف میل او و بر علیه مصلحت باشد. از وظیفهُ دینی اش در روز قیامت سوال و جواب خواهد شد از طرف کسی که این وظیفه را بالایش گذاشت.

می گوییم که این افغانستان نوین است.

اگر کشور نوین می خواهیم دیگر باید بگذرایم که این و آن قدرتمند دهه ها پیش چه کرده بود که آیندۀ ما را بهتر می ساخت. بیایید که بپرسیم که همین حالا ملت چه می خواهد؟ به جای اینکه به امان الله خان و داوود خان افسوس بخوریم، بهتر است به روح الله نیکپا افتخار کنیم. به عتیق رحیمی ببالیم و اشعار پیر محمد کاروان را بسراییم. و اگر به سیاست علاقه داریم نباید دیگر سیاست های زورزورانۀ شاهان را مقایسه کنیم به سیاست دموکرات ها- اگرچه دموکرات های ما اختلاس گر باشند. به جای اینکار باید وقت خود را مصرف کنیم به انتقاد سیاست مداران ما که حق داریم آنها را انتخاب و رد کنیم، تا شاید از ترس رای مردم اصلاح شوند. کشور ما احتیاج دارد به دموکراسی، قانونیت، حقوق بشر، جدایی طالبانیزم از حکومت و عدالت اجتماعی. افغانستان نوین دیگر به داستان های امان الله خان نیازی ندارد.

== شهریار ==

April 15, 2012
Kabul Attacks (Map + Info + Links)

Afghanistan’s capital Kabul was under attack for several hours this evening. They were directed at both central and southern Kabul. Here’s a map to illustrate the scope of the attacks:


The three locations in the north of the map are the US Embassy, the German Embassy and the UK Embassy and the large one in the south is the Afghan Parliament, which were all attacked according to the Intentional Security Assistance Force, Al Jazeera reports. A third attack was carried out against the Turkish army base east of the city not shown in this map.

The attacks are reminiscent of the attack last year on the US Embassy where terrorists holed up in a building and used higher ground to shoot at targets around them. Reports from today indicate that a similar strategy is possibly been employed in this attack, but it is too early to confirm that possibility with certainty.

Multiple reporters in Kabul on Twitter quoted Interior Ministry officials claiming that at least four terrorists in the attacks have been killed and there maybe two to three more still at large. Attackers used heavy weapons, including grenades per some reports and as loud explosions were heard from the scene of the attacks as well as gunfire, that possibility is quite strong.

The Interior Ministry also confirmed the wounding of 11 policemen, but denied any deaths and no civilian casualty figures were available. There’s also footage of the attacks from Mashaal Radio and Tolo TV. It is worth mentioning that international troops were not involved in repelling the terrorists and the Afghan police were the ones responsible for stamping them out.

Follow Afghan reporters Massoud Husseini, Ahmad Mukhtar, Ehsanullah Amiri and Habib Khan Totakhil for more updates.

April 1, 2012
Why Are Afghans Not Ashamed of Violence

A couple of days ago, a story ran of Taliban fighters getting arrested in Laghman in women’s clothing. They were trying to infiltrate without raising suspicious. Here’s a picture of two of the terrorists as they were being escorted by the security forces:

Of course their actions are to be condemned.

However, what caught my eye was seeing the condemnation turn to a shaming contest. And what depressed me was that most of the commenters were calling these potential killers dishonored men for hiding behind women’s clothing.

I know what you might be thinking. “It is dishonorable!” Maybe so, but don’t you think we should be more outraged that these people were planning to kill? Isn’t killing more shameful? I mean think about it.

Why don’t we feel like the act of taking a life is shameful? How brave are you who takes a gun and kills unarmed civilians - including women and children? I want to blame Saudi Arabia for sending money to mullahs to teach these Taliban hatred towards others. I want to blame Pakistan’s Army and ISI for teaching them how to kill.

But no. I’m going to blame us. Our culture of having very little regard for life. For giving very little importance to it. For raising men making them believe that they need to fight. That they need to learn violence. No, not to learn violence. To be violent in general.

We take pride in being violent. Yeah, we do. We tell our stories of how we conquered and fought and destroyed. That is being proud of violence!

We don’t look at violence as a shameful act anymore. It’s just part of our culture. We expect our men to be fighters. We expect them to be killers. Hence, we are no longer outraged that Afghan men go out to kill as much as we are when they are caught wearing women’s clothes.

Why don’t we teach our kids things like, “Violence is nothing to be proud of!” or “Taking a life is the worst thing imaginable.” Isn’t that what Prophet Mohammed taught? That the blood of a Muslim is holier than the Kaaba. Here is a link to the Hadith if you don’t believe me.

I understand our ancestors were fighters. They fought everyone, all their lives. But they are dead. We are alive. And our lives are ruined thanks to disregard for human life. Thanks to breeding a culture that glorifies violence. A culture that tells us that we need to be fighters… not sensitive poets and writers. Not builders of schools and hospitals. Not teachers of math and science.

We raise children, telling them about the bravery of Ahmad Shah Baba, Mahmood Ghaznavi or Shabuddin Ghowri… Would it be wrong if instead we raised them teaching them the love and compassion that Mowlanaye Rumi and Rahman Baba taught us?

Where is Ahmad Shah? Where is Ghaznavi and Ghowri? They are all dead, in their graves. The empires they built are all gone. We are left with a tiny mountainous country with very little resources.

But look at the words and teachings of Mowlanaye Rumi and Rahman Baba… they are still with us. They enrich our lives daily. They make me proud of speaking Farsi and Pashto.

Isn’t it time that we stopped being ashamed of wearing women’s clothes and instead started being ashamed of being violent… for teaching violence… for glorifying violence? Using violence should be a last resort when our freedom is at stake. Not something to be used at any given opportunity, for anything - be it for religious, for culture or for anything else.

It should be used only when you are defending against someone who is even more violent. And even then, we should try to avoid using violence until there is nothing else left. Didn’t thirty three years of being violent about everything teach us anything?

And I understand. Many people reading this will say, “Oh, but I don’t like violence…” There is a difference between “not liking" violence and being "ashamed" of violence. It’s much more powerful. It means you will actually do something to stop it. Not passively sit around and hope it’ll end on its own.

I want to show you another picture…


Yes, he is American.

His name is Dennis Weichel.

He is 29 years old. No, he was 29 years old. He died last week. He didn’t die fighting. He died after he jumped in front of a truck and moved a little Afghan girl from in front of it. She lived. He died. He has three children who won’t have a father anymore. He has a wife who won’t have a husband anymore. He has a father and a mother who won’t have a son anymore.

I am proud of him for doing that. And I’m ashamed of the Taliban who were arrested for planning to kill. And if I had children, I will raise them non-violent.

I will teach them that bravery means giving your life to save another person’s life. Not taking a life to win your cause. I will teach them Rumi and Rahman Baba. I will teach them that being violent is nothing to be proud of. That if they want to be proud of something, it should be being proud of being a teacher, a doctor, an engineer.

I hope that breaks the cycle of violence a little. I don’t know if it will, but something has to change.

Your Josh

P.S. Farsi translation coming soon…

March 29, 2012
Afghanistan’s Chickens Roosting in Pakistan

As if the flurry of bad news coming out of Afghanistan these days wasn’t enough, there’s more to add to our misery. I just got done watching the first video report from the village in Panjwai district where the Kandahar Massacre happened. Again, another Afghan in to get the story out first.

I turn to Facebook and there it is, glaring me in the face - Misery-Bringer-in-Chief of Afghanistan Commander Brother Professor Engineer Guldboddin Hekmatyar’s daughter in a Pakistani newspaper calling for the immediate withdrawal of the United States’s forces from Afghanistan.

But wait, it gets better. The reason Maryam Gulboddin wants US troops out isn’t because of the bloodshed or because they may be empowering some of her father’s old buddies who currently run Kabul. She wants it so because *drum roll*: women do not feel secure in Afghanistan because of US troops. Per Ms. Guldboddin, Afghan women’s honor is being threatened and they are not getting their full rights. All because of Uncle Sam.

Here’s an image of the newspaper article from Pakistani newspaper Mashriq:

Image and video hosting by TinyPic

The text in Urdu also adds that she was speaking at a seminar for women’s role in peace in Shamshatoo Camp in Pakistan’s Khyber-Pakhtunkhwa province.. Maybe if Ms. Gulboddin is serious about peace, she could ask her father to put a stop to his three-decade long war in which his forces are directly responsible for thousands of deaths and millions of miserable lives?

Or maybe actually go live in Afghanistan for a change so she could see for her own eyes what the women are up to?

Food for thought…

Liked posts on Tumblr: More liked posts »