September 2, 2012
اسلام٫ شاهان ما و الگو های افغان - نقدی از نوشته وحید عمر

نوشتهُ ‌جالب دوست قدیم ام و سخنگوی سابق ریاست جمهوری آقای وحید عمر را که روز دوشنبه در هشت صبح به نشر رسید امروز با بسیار شوق با دلجمعی خواندم. وحید عمر را از ۱۲ سال بدینسو می شناسم - از زمانی که هر دو با دو بخش بنیاد سنایی در پشاور کار میکردیم. از روشنفکری‌اش قبلاً توصیف کرده‌ام و خواهم کرد. میخواستم که این نوشته را به فرصت بخوانم چون دوستان زیاد گفتند که بخوان. در نگاه اول باید بگویم که این نوشته - افغانستان شاه جوان و نیرنگ کلان - واقعاً زیباست و بدرد بخور در باره‌ُ دخالت همسایه ها و کشور های خارجی در افغانستان. کاملا با آقای عمر موافقم که ملا های پاکستانی حق ندارند به ما اسلام بیاموزند. اما میخواستم چند نکته را که در این نوشته از آن ذکر شده به نقد بگیرم. امیدوارم که آقای عمر از من ناراحت نشود.


اول اینکه آقای عمر به همان نیرنگی اشاره می کند که به گمان من خودش نیز به دام آن نیرنگ افتاده است. ما در یک زمان و مکان جدید بسر میبریم. نه افغانستان، افغانستان سال ۱۹۷۰ و ۸۰ است و نه افغانستانِ سالهای ۱۹۱۹. شعار های مانند اینکه «ما از فلانی و فلانی مسلمانتر استیم» مرا به یاد دوران کمونیستها و طالبان میاندازد. نباید حال هم با استفاده از آن شعار ها بکوشیم دشمنان خود را نکوهش کنیم - چه دشمن داخلی باشد چه خارجی. اینکه مردم افغانستان مسلمانتر از مردم ایران و پاکستان اند، این یک مقایسهُ بی معناست. دین و مذهب به فرد تعلق دارد. اگر میخواهیم که از طالبان - چه طالبان تفنگدار باشد و چه بی تفنگ - رهایی یابیم، دیگر باید بر قضاوت‌ های دینی و مذهبی پایان بگذاریم و به عقاید و روش‌ های مردم در یک موضوع شخصیی چون دین و مذهب زیاد کار نداشته باشیم. ما که طالب نیستیم! باز هم اگر اینقدر علاقه داریم به مسلمانتر بودن، اول باید از خاک خود مردم کُشی، زن‌ ستیزی، اختلاس، و جرایم مانند تجاوز جنسی بر کودکان و پسران را دور کنیم. آن زمان میتوان که در محافل شخصی با دوستان خود نشست و با هم قصاید مسلمانی خود را به قرائت گرفت.

حالا می پردازم به موضوع دومی که با موضوع اولی مرتبط است. از این مثال بزرگتر که امروز رهبران «کافر» آلمان یک کشور مرفه تر برای مردم خود آماده کرده اند تا رهبران «مسلمان» کشور ما و کشور های مسلمان مانند ایران و پاکستان و مصر… دیگر چه است که ثابت بسازد که شدت مسلمان بودن رهبر کشور را آرام و مرفه نمی سازد؟ و اگر زیاد علاقه دارید که معیار رهبری اسلام باشد، اول از خود بپرسید که چگونه در این زمانِ مردان دروغگو می توان دانست که که مسلمان تر است؟ آیا همین مردان که ما را دهه هاست در خاک و خون میمالند دعوای مسلمان بودن را نمیکنند؟ کدامش گفته که من کافر هستم و یا از کدام فردی دیگر کمتر مسلمان؟

اینکه یک فرد چقدر مسلمان است وچقدر نیست نباید معیار رهبری آن شخص باشد چون اصلا امروز در این کشور اولیاء و صوفی ها معیاری برای نشان دادن اینکه که مسلمانتر است وجود ندارد.

آقای عمر مینویسد که چرا محمد علی جناح در پاکستان مورد احترام قرار میگیرد و امان الله خان در افغانستان، نی. چرا ذوالفقار علی بهتو در پاکستان بانی دموکراسی است و داوود خان در افغانستان سردار دیوانه؟ جوابش را خودش همینجا میدهد. محمد علی جناح و ذوالفقار علی بهتو بعد از انتخابات سرتاسری و آزاد به رهبری کشور خود رسیدند - جناح البته قبل از تقسیم هندوستان. اگرچه بهتو در سال ۱۹۷۱ مشکلات رهبری داشت اما در انتخابات بعدی توانست که با پشتوانه مردم به قدرت برسد. امان الله خان قدرت را به میراث بدست آورد، و داوود خان به زور به قدرت رسید. ما چطور به خود حق میدهیم که مردان دموکرات و شبه دموکرات کشور های دیگر را - حتا اگر آن کشور های دشمن هم باشد - با مردان دیکتاتور خود مقایسه کنیم؟ یک شعر رحمان بابا به یادم می آید که می گوید (که څوک تله د انصاف په لاس کښی در کړي — خپل ټټو او د بل اس به برابر کړی (ترجمه: اگر میزان انصاف به دستتان داده شود - قاطر خود و اسپ دیگران را یک برابر حساب می کنید)) ما امروز دیکتاتور های خود را نیز الگو قرار داده و با شخصیت های دموکرات مردم دیگر مقایسه می کنیم، بدون اینکه یک بار نزد خود فکر کنیم که ما در قرن بیست و یکم استیم نه در زمان افلاطون و سقراط. اینکه امروز مردم به امان الله خان و داوود خان قدر و منزلت نمیگذارند نشاندهندهُ اعمال شان است - نه جهالت ما.

باز آقای عمر میگوید که ما یک ملت بی الگو و بی افتخار هستیم…

با عرض حرمت - ملت را سیاست مدار ملت نمی سازد. ملت، از دست آورد های جمعی مردم در هر بخش، ملت می شود. ما امروز کارگردان های مانند عتیق رحیمی و صدیق برمک داریم. نویسنده های مانند خالد حسینی داریم. شعرای چون استاد پیر محمد کاروان و استاد واصف باختری داریم. آهنگ سرا های مانند امیر جان صبوری و فرهاد دریا داریم. و این تنها در ساحۀ هنر است.

در بخش ورزش تیم کرکت داریم که سر ما را از افتخار هر سال بالا می کنند و بازیکنانش شب در خانه های گلی می خوابند در جلال آباد و کندهار و خوست و کابل و مزار به این امید که یک روز جام ملی کرکت را بیاورند به کشور ما. بلی به کشور ما! فرزانهُ چون روح الله نیکپا داریم که قلب ملت را به تپش می آورد و اگر صد قصیده به این جوان نوشت هنوز کمتر است - و هر قدر که افتخار کرد منزلت این پسر را نمی توان برایش داد. امسال کشور همسایهُ پاکستان مدال ندارد در المپیک و ما داریم تنها و تنها از برکت پاهای این جوان. باز جوانمردی چون نثار احمد بهاوی داریم که مدال نگرفت، اما چشم های ما را با شهامتش پر از اشک کرد. جواندُختی چون تهمینه کوهستانی داریم که لعن و طعن طالبان بی تفنگ نتوانست سرش را خم کند.

چرا فراموش می کنیم که در ساحۀ حقوق بشر نادر نادری داریم - مردی که با صد تهدید هنوز هم نتوانستند راهش را ببندند و هنوز هم در سودای این است که بر زخم های ما مرهم بگذارد. اگر هنوز هم خشونت برایتان مهم تر است - آن جوان از یاد تان رفت که با پای غرق به خون با تروریستان در کابل رزمید و وقتی که از او پرسیدند که چرا می جنگی، در جواب گفت: برای اینکه پسران و دختران افغان بروند به مکتب… الگو نیست این جوان؟

باز اگر اینقدر به سیاست علاقه داریم بلی رهبرانی سیاسی قابل افتخار نیز داریم. وژمه فروغ را ندیده اید؟ از نام رمضان بشردوست بی خبر استید؟ ضرور نیست که شب و روز به کرزی و اطرافیانش بنگریم و دل ما سرد شود. نی. الگو های ما ملی استند. الگو های که ضرورت نداریم که عکس هایشان را بر جاده ها بگذاریم. اگر از خودم بپرسید، هر معلم مکتب و دانشگاه افغانستان یک الگوست که باجود معاش ناچیز و ترس ترور هر روز از خواب می خیزد تا برود و آیندۀ آینده‌های افغانستان را - که کودکان ما استند - بهتر بسازد. این زنان و مردان اعم از پشتون و تاجیک و ازبیک و هزاره و پشه ای و بلوچ و عرب و براهوئی و هندو و سیک و…همه الگو اند.

امروز ما باید دست این قهرمانان را با افتخار ببوسیم، اما متأسفانه این درک وجود ندارد. شایستگی شان در حدی که لازم است مورد تقدیر قرار نمی گیرد. ما هنوز به دامان شاهان و دیکتاتوران به اصطلاح آویزان هستیم.

خوب می آیم به بخش آخر.

خانواده ام با شاهان افغان رابطۀ قدیمی و حتا خویشی و قومی دارد. از شاه جوانی که آقای عمر داستان می سراید و مردم دا نکوهش می کند که قدرش را ندانستند - من داستان های شخصی شنیده ام از بزرگانم در مورد این شاه و شاهان قبلی و بعدی اش. میاییم بالای قضیۀ اساسی که چرا امان الله خان که می خواست افغانستان را شبیه اروپا بسازد نتوانست به این امر دست بیابد. وقتی که جرگۀ پغمان برگذار گردید تا امان الله خان به مردم اصلاحات جدید خود را در میان بگذارد جد بزرگم نیز منحیث یکی از نماینده گان ولایت غزنی در آن با پدر کلانم اشتراک داشت.

می گویند وقتی شاه اصلاحات خود را اعلام کرد جد بزرگم که یکی از روحانیون مشهور شهر غزنی بود، اولین فردی بود که به پا خواست و گفت: «اعلیحضرت دیگر کار هایتان درست اما ما دختران خود را به مکتب نمی فرستیم و نه اجازه می دهیم که بدون چادری از خانه خارج شوند». باید یاد آور شوم که شخص خودم با تاریک فکریی جد بزرگم کاملا موافق نیستم و حتا شاید به امان الله خان بیشتر احترام داشته باشم تا به او. از آن به بعد دیگر رهبران و کلان های قومی نیز گفتند که بلی ما این کار و آن کار را نمی پذیریم اما چند پیشنهاد دیگر را می پذیریم. یعنی همه گفته های امان الله خان رد نشد، تنها چند امر، به خصوص در مورد زنان، رد شد.

خوب حال اگر امان الله خان واقعا از پیشرفت اروپا درسی آموخته بود آن درس این می بود که رهبران باید به نظرات مردم ارج بگذارند. حکومت برای مردم است نه مردم برای حکومت. بجای اینکه اعلیحضرت بگوید «درست است من به صلاح شما کار می کنم و گفته هایم را که پذیرفتید اجرا و آنرا که نپذیرفتید اجرا نمی کنم» جوابی داد که نمایانگر ذهنیت شاهان و دیکتاتوران ما بوده است: «نخیر. من این جرگه را برای این دایر نکرده ام که شما نظرات مرا رد کنید. این جرگه برای اعلام این اصلاحات است نه برای اینکه من با شما مشوره کنم»

مهم این نیست که اصلاحات امان الله خان چقدر درست بود و چقدر نادرست. مهم این است که امان الله خان اصلا حاضر نبود به نظر مردم ارج بگذارد. این است الگوی ملی ما؟ یک فردی که خود را مالک و مختار آیندۀ هر فرد افغان می داند؟ با صد جبر بر قلبم باید بگویم که حامد کرزی یک الگوی بهتر و والاتر است تا امان الله خان. با وجود صدها مشکل شخصی و مسلکیی که دارد هنوز هم زمانی که مردم افغانستان گفتند که خون ملیون ها افغان برای ساختن اردوگاه های عساکر خارجی در خاک ما ریختانده نشده و نمی خواهند این اردوگاه ها را - آقای کرزی به احترام گفت: «به چشم. من رهبر شما استم و نظر شما را قبول دارم».

امان الله خان با صد شرافتی که داشت نتوانست که به نظر مردم احترام کند.

کار ما نباید با شرافت و مسلمانیت رهبران ما باشد. انتخاب ما برای رهبری باید مردان و زنانی باشند که بتوانند به خواسته های مان ارج بگذارند. ما یک کشوری هستیم که ۹۹ درصد مردم شریف ما پیرو اسلام استند. وظیفۀ رهبر در مقابل ملت نماز خواندن و روزه گرفتن نیست. این کار ها بین خود و خدای اوست. وظیفۀ ملی اش احترام به خواسته های ملت است، ولو که آن خواسته ها خلاف میل او و بر علیه مصلحت باشد. از وظیفهُ دینی اش در روز قیامت سوال و جواب خواهد شد از طرف کسی که این وظیفه را بالایش گذاشت.

می گوییم که این افغانستان نوین است.

اگر کشور نوین می خواهیم دیگر باید بگذرایم که این و آن قدرتمند دهه ها پیش چه کرده بود که آیندۀ ما را بهتر می ساخت. بیایید که بپرسیم که همین حالا ملت چه می خواهد؟ به جای اینکه به امان الله خان و داوود خان افسوس بخوریم، بهتر است به روح الله نیکپا افتخار کنیم. به عتیق رحیمی ببالیم و اشعار پیر محمد کاروان را بسراییم. و اگر به سیاست علاقه داریم نباید دیگر سیاست های زورزورانۀ شاهان را مقایسه کنیم به سیاست دموکرات ها- اگرچه دموکرات های ما اختلاس گر باشند. به جای اینکار باید وقت خود را مصرف کنیم به انتقاد سیاست مداران ما که حق داریم آنها را انتخاب و رد کنیم، تا شاید از ترس رای مردم اصلاح شوند. کشور ما احتیاج دارد به دموکراسی، قانونیت، حقوق بشر، جدایی طالبانیزم از حکومت و عدالت اجتماعی. افغانستان نوین دیگر به داستان های امان الله خان نیازی ندارد.

== شهریار ==

March 29, 2012
Afghanistan’s Chickens Roosting in Pakistan

As if the flurry of bad news coming out of Afghanistan these days wasn’t enough, there’s more to add to our misery. I just got done watching the first video report from the village in Panjwai district where the Kandahar Massacre happened. Again, another Afghan in to get the story out first.

I turn to Facebook and there it is, glaring me in the face - Misery-Bringer-in-Chief of Afghanistan Commander Brother Professor Engineer Guldboddin Hekmatyar’s daughter in a Pakistani newspaper calling for the immediate withdrawal of the United States’s forces from Afghanistan.

But wait, it gets better. The reason Maryam Gulboddin wants US troops out isn’t because of the bloodshed or because they may be empowering some of her father’s old buddies who currently run Kabul. She wants it so because *drum roll*: women do not feel secure in Afghanistan because of US troops. Per Ms. Guldboddin, Afghan women’s honor is being threatened and they are not getting their full rights. All because of Uncle Sam.

Here’s an image of the newspaper article from Pakistani newspaper Mashriq:

Image and video hosting by TinyPic

The text in Urdu also adds that she was speaking at a seminar for women’s role in peace in Shamshatoo Camp in Pakistan’s Khyber-Pakhtunkhwa province.. Maybe if Ms. Gulboddin is serious about peace, she could ask her father to put a stop to his three-decade long war in which his forces are directly responsible for thousands of deaths and millions of miserable lives?

Or maybe actually go live in Afghanistan for a change so she could see for her own eyes what the women are up to?

Food for thought…

Liked posts on Tumblr: More liked posts »